



گيرنده : همسر عزيزم .
موضوع : من رسيدم .
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
- چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی.
- چقدرهم تنها !
- خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی کران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی!
- و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست.
.
.
.
همیشه عاشق تنهاست.
(سهراب)
حتی اگر نباشی...
میخواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره خواب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را؟
چنان دل کندم از دنیاکه شکلم شکل تنهاییست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا دراوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر هم نمیگرید به حال من
همه از من گریزانند تو هم بگریز از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم وهستم
دلم چون دفترم خالیست قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا باخود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
ای بی وفا بترس دمی از خدای من
کمتر جفا نما بدل مبتلای من
من با غم تو شادم و تو غافل از منی
بر گوش چرخ میرسد هر دم صدای من
درد مرا دوای بجز دیدن تو نیست
روی نکوی توست که باشد شفای من
از من نهان مکن رخ چون ماه خویش را
هر ذره ای نشان ز تو باشد برای من
خونم اگر بریخت دو چشمان مست تو
یک بوسه بس اگر که دهی خونبهای من
پروا ندارم ای صنم از روز رستخیز
گر مهر چهره تو شود رهنمای من
بیزار گشته ام زه خود و دیگران از آنک
پیدا نشد کسی که بداند بهای من
باغ و گل و بنفشه صفایی نمی دهد
ای گلعذار روی تو باشد صفای من
با سوز دل بگو شکیبا به کوه کن
شیرین بریزد اشک ز شور و نوای من
هنر من و بزرگترین هنر من: فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از اینهمه دیگرها و دیگران بیهوده مصون می داشت.
هر گاه با دیگران بودم خود را تنها می دیدم. تنها با خودم، تنها نبودم اما، اما اکنون نمی دانم این "خودم" کیست؟ کدام است؟
هر گاه تنها می شوم گروهی خود را در من می آویزند که منم و من با وحشت و پریشانی و بیگانگی در چهره هر یک خیره می شوم و خود را نمی شناسم! نمی دانم کدامم؟
می بینی که چه پریشانی ها در بکاربردن این این ضمیر اول شخص دارم، متکلم! نمی دانم بگویم از اینها من کدامم یا از اینها من کدام است؟ پس آنکه تردید می کند و در میان این "من" ها سراسیمه می گردد و می جوید کیست؟ من همان نیستم؟ اگر آری پس آنکه این من را نیز هم اکنون نشانم می دهد کیست؟
اوه که خسته شدم! باید رها کنم. رها میکنم اما چگونه می توانم تحمل کنم؟
تا کنون همه رنج تحمل دیگران را داشتم و اکنون تحمل خودم رنج آورتر شده است.
می بینی که چگونه از تنهایی نیز محروم شدم؟!
« دکترعلی شریعتی »


